تبليغاتX
احساس خیس
احساس خیس
بـايد از جان بگذرد هر كه شود عاشقشـان خـوب رويــان رحــــم نــدارد دلــشـــــان
عشق تلخ

با سلام خدمت دوستان عزیزم
میخواستم تشکر کنم از همه دوستان که با تمام کم لطفیها از طرف من بازم احساس خیس تنها نگذاشتند امیدوارم بتونم یه روز محبتهاتون را جبران کنم

عشق تلخ

نیمه شب آواره بی حس حال در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی و آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد هم آشیان شد با من او هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی اینچنین آغاز شد دلدادگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد بسر

مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سر گردان شده

گفت در عشقت وفا دارم بدان من تورا بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی میشوم غمهای من با تو زیبا میشود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکوهی پاک بود

روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است خصم جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول این رحمت نشد

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم زره زره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخرین یک بار از من بشو پند بر منو بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه زود عشق دیرین گسسته تار و پود

گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو مارا بس است


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه 1385/02/29 و ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط علی محمد |