احساس خیس
بـايد از جان بگذرد هر كه شود عاشقشـان خـوب رويــان رحــــم نــدارد دلــشـــــان
|
با نگاهت هستی ام را سوختی
تورا گم كرده ام امروز و حالا لحظه هاي من گرفتار سكوتي سرد و سنگين اند و چشمانم كه تا ديروز به عشقت مي درخشيدند نمي داني چه غمگين اند عصاي دست پيري بود برايم دستهاي تو چراغ روشن شب بود برايم چشمهاي تونمي دانم چه خواهد شد فقط بي تاب و دلگيرم كجاماندي كه من بي توهزاران بار در هر لحظه مي ميرم ای تو در طیف کلامت نور عشق ای تو در تعبیر نامت نور عشق ای سکوتت جلسه شبهای من ای تو نامت آیه لبهای من ای تو موج گیسوانت آبشار ای صدایت دلنشین چون جویبار ای نگاهت صادق و بی ریب و رنگ جان اگر خواهی نثارت بی درنگ من سرا پا خواهش و تو بی نیاز شعر من گویای این سوز و گداز برگ پاییزم اسیر دست باد سرنوشتم را غمت تغییر داد تا که چشمت را به چشمم دوختی با نگاهت هستی ام را سوختی
موضوع : | *| نوشته شده در سه شنبه 1384/08/10 و ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط علی محمد | |
درباره وبلاگ
![]() دوست دارم هر روز پنجره روحم را به سوي تو باز كنم و عاشقانه با تو حرف بزنم ، دوست دارم هر وقت دفترم مه آلود مي شود و تن حرفهايم درد مي گيرد آنها را به ملاقات تو بفرستم ، دوست دارم وقتي با تو گفتگو مي كنم هيچ كبوتري ميان حرفم نپرد و آنقدر محو چشمان تو باشم كه حتي اگر زمين از سقف هستي فرو ريخت پلك بر هم نزنم .... دوست دارم منو ي وبلاگ
آرشيو
پيوندها
آمار وبلاگ
طراح قالب
.
|