تبليغاتX
احساس خیس
احساس خیس
بـايد از جان بگذرد هر كه شود عاشقشـان خـوب رويــان رحــــم نــدارد دلــشـــــان


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 1385/05/28 و ساعت 6:30 بعد از ظهر توسط علی محمد |
همين مرا بس است

سلام نازنين
با توام
روی بگردان
نگاهم کن
با توام نازنين
با تو که مرا نميشناسی
منی را که از بس درپيش چشمت بوده ام نمی بينی ام
ديری است که فراموشم کرده ای
ديری است که هر چه نگاهت می کنم نگاهم نمی کنی
در حسرت جرعه ای از نگاهت مانده ام
راستی به يادت می آيد آن روز که آمدی
و مرا به هوای مهربان نگاهت ميهمان کردی
مرا به ضيافت چشمانت خواندی و از مهربانی ات طعامم دادی
شرابی خونرنگ از قلب خود به من دادی
ومرا از سر تا پا ديوانه وار عاشق خود كردی
حالا كه مست و لايعقل ديوانه وار دوستت می دارم چرا مرا از خود می رانی
آی نازنين
مرا ببين
كه اين چنين از عشق تو بيتابم
همين مرا بس است


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه 1385/05/20 و ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط علی محمد |
اوقات فراغت

با سلام خدمت همه دوستان عزیز:
امروز میخواهم یه خبری را از خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)براتون بذازم در نوع خودش جالبه امیدوارم خوشتون بیاد.

رئيس سازمان ملي جوانان گفت: بودجه متمرکزي براي اوقات فراغت وجود ندارد.

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) منطقه خراسان،حجت‌الاسلام‌والمسلمين محمدجواد علي‌اکبري، در پايان سخنراني در جمع دانش‌آموزان منتخب انجمن اسلامي دانش آموزان مشهد در جمع خبرنگاران با بيان مطلب فوق افزود: در سال ۸۶ سعي مي‌کنيم در بودجه دستگاه‌ها رديف مستقلي تحت عنوان اوقات فراغت تصويب شود که براساس اين مصوبه براي هر استان با توجه به جمعيت، رقمي در حدود 200 ميليون تومان اختصاص داده شود.

وي با اشاره به اينکه متوليان اوقات فراغت در کشور بودجه مستقلي ندارند، افزود:به همين دليل فاصله ما با شرايط مطلوب زياد است، زيرا بحث اوقات فراغت نياز به رسيدگي و برنامه‌ريزي جدي دارد و کساني که در اين بخش متولي هستند روش‌هاي تاليف شده‌اي براي اين کار ندارند.

علي‌اکبري با اشاره به " پنج عنوان اولويت کاري در سازمان ملي جوانان تحت عناوين کتاب‌خواني، ورزش، گردشگري، اردوهاي جهادي و مهارت‌آموزي كه از اوايل خرداد ماه شروع شده و در حال اجراست"، تاكيد كرد: دولت در اين زمينه‌ها با سازمان ملي جوانان همکاري داشته است.


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه 1385/05/06 و ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط علی محمد |
درد دل با دل

 چرا دنيا پره از حادثه هاي وارونه
 عاشق كسي مي شي كه عاشقي نمي دونه
 من به دنبال تو و تو دنبال كس ديگه
هچكدوم از ما دو تا به اون يكي راست نمي گه
من واسه ي چشماي نازنين تو يك ديوونم
 من دوست دارم ولي علتشو نمي دونم
حالا كه مي خواي بري بذار نگاهت بكنم
چون يه بار ديگه مي خوام اين دل و ساكت بكنم
يه چيزي فقط بذار واسه روز تولدت
 هديه م رو بيارم و بازم بدم دست خودت
آدما فكر مي كنن شاعرا خيلي غم دارن
كاش فقط اين بود اونا خيلي كسا رو كم دارن
عاشق كسي مي شن كه عاشقاش فراوونه
بين انتخاب عشقش عمريه كه حيرونه
اوني رو كه دوست داري چرا تو رو دوست نداره
 شايدم دوست داره ولي به روش نمي ياره
 ولي نه اينا مال نداشتن لياقته
اگه حرفم مي زنه با تو فقط يه عادته
 نكنه جمله هاش و پاي محبت بذاري
بهتره حرفاش رو به حساب عادت بذاري
از خودش نمي شنوي اگه يه روز بخواد بره
وقتي مي پرسي ازش مي گه آره مسافره
ولي تو شب مي شيني كه باز اون رو دعا كني
يا واسه سلامت اون نذرها تو ادا كني
 چه قدر بين دلا وحرفاي ما فاصله س
چشماتون مي خنده اما دلامون بي حوصله س
دوست داشتن هم يه جوري پنهون مي كنيم
 نمي دونيم كه داريم يه قلب رو ويرون مي كنيم
كاش بيايم آبروي مجنون و انقدر نبريم
ديگه منت نذاريم وقتي كه نازي مي خريم
عاشقي يعني تحمل نه شكايت نه گله
 اگه حتي بينمون باشه يه دنيا فاصله
مهم اينه كه چقدر دوسش داري فقط همين
اگه لازم باشه آبرو رو بنداز رو زمين
برگا زرده روزاي اول فصل پاييزه
بذار اون بشكنه و دلت رو برگها نريزه

                شاعر:مریم حیدرزاده

 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 1385/05/01 و ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط علی محمد |
مادرم روزت مبارک

همه هرچه هست ونیست از توست
بی نفس شما من هیچ ام
اگر صدایی و نفسی هست
اگر قلب و دلی هست
از شماست مادر!
با عطر نجیب مادرم از عطر افشانی تمام گلها بی نیازم
نیاز من بوسیدن دستهای سخاوت مند شماست
مادر!
این کوچک
رخصت میخواهد که در پیشگاه مهربان شما
بنشیند زانو بزند و بگوید:
تمام آنچه که بودم هستم و خواهم بود
همه و همه مدیون شماست
الهی هرگز غم نبینی گلکم!
 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 1385/04/25 و ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط علی محمد |


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه 1385/04/21 و ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط علی محمد |
كاش يكي پيدا بشه

كاش يكي پيدا شه خواب و گل تعبير بكنه
به كوير آب بده تا اونا رو سير بكنه
 كاش يكي پيدا شه با ابرا صميمي تر باشه
نذاره بارون واسه باريدنش دير بكنه
كاش يكي پيدا شه كه دلش مث آينه باشه
 لااقل دعاش واسه بقيه تاثير بكنه
كاش يكي پيدا شه ‌آب بده به آدماي خوب
نكنه خوشبختيا تو گلوشون گير بكنه
كاش يكي پيدا شه زندگي بده به كلبه ها
خونه ي شادي ها رو يه جوري تعمير بكنه
كاش يكي پديا شه كه انقده مهربون باشه
كه از آدماي بي ستاره تقدير بكنه
كاش يكي پيدا شه دستا رو به همديگه بده
دلاي گسسته رو بياره زنجير بكنه
كاش يكي پيدا شه قانون سفر رو ببره
 نذاره دم ورودش كسي تاخير بكنه
كاش يكي پيدا شه مرهم بذاره رو زخم عشق
پيش از اين كه عاشقي دلا رو دلگير بكنه
 كاش همه پيدا بشيم به همديگه كمك كنيم
كسي تنهايي نمي تونه دي و تير بكنه

 


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/15 و ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط علی محمد |

يه برگ كاغذ بزرگ و سفيد , خيلي بزرگ و خيلي سفيد . قلم بدست , نگاهش ميكنم ... دلم ميخواد يه چيز خوب و ناب روش بنويسم . يه كمي فكر ميكنم , اين ور , اون ور ... بعد ميگم كاش بشه مثل بچگي ها روش خط خطي كرد ... بد فكري نيست , قايمكي , در يك فرصت مناسب كه كسي نيست ميافتم به جونش ... انواع و اقسام خط ها , كج و ماوج , همه رقمه ... ميره بالا و مياد پايين , بدون اينكه فكر كني شكل چيه اينكه داري ميكشي و يا قراره چه چيزي را بگه . فقط خط و خط و خط ... خيلي كيف داره , كاغذم داره تموم ميشه و همينطور جون قلمم ... زماني ديگر ميگذره و ...

كاغد ديگه جا نداره , همه جاش سياه و خط خطيه ... احساس رضايت... هميشه كه نبايد قشنگ و تميز و مرتب چيزهاي خوب خوب و قشنگ نوشت روش ... هر از گاهي بايد بري توي اين سبك و بعد كاغذ و قلمت را بندازي دور و با يه احساس تازه , يه كاغذ تميز و يه قلم نو بري سراغ فصل ديگه اي از زندگي ...

كاغذتو بردار . وسط صفحه , بالاش بنويس بنام پروردگار و شروع كن از سر خط ... مطمئن باش بقيه اش خودش مياد ....

هر از گاهي , نگاهش به دور دست خيره ميمونه و رنگ تيرگي ميگيره ... بعد دوباره برميگرده به اين طرف و با يه لبخند ادامه ميده ... نميدونم كدومو بايد باور كنم : نگاه ماتش و يا لبخند نقش بسته بر چهره اش ... كدومش واقعي تره ؟!!!

گاهي نثر و گاهي نظم ... گاهي فرياد و گاهي زمزمه ... گاهي تميز و گاهي درهم ... گاهي روشني و گاهي تاريكي ... گاهي اين و گاهي اون ...

مهم ادامه است , مهم بودن است ...

هستم , هستي ... ؟!!!

بيا با هم
واژه انتظار را
معنايي ديگر بخشيم
...
معنايي چون :
بوي خوش بودنش
چون شهد شيرين آرامش
چون درياي عميق لطف بيكرانش
چون فرياد نام مقدس و هميشه پاكش

چون معناي ناب زندگاني ...


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه 1385/04/02 و ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط علی محمد |
تیم ملی









بیاییم همه به هم برای موفقیت تیم ملی ایران دعا کنیم
انشاالله فردا شب ایران سراسر جشن وشادی برپا باشد

موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه 1385/03/26 و ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط علی محمد |


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه 1385/03/23 و ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط علی محمد |
از توباید می گذشتم

از توباید می گذشتم
ولی افسوس نتونستم
تو عروسک بودیُ من
آخر قصه دونستم
تو وجود خالی تو
جز دروغ هیچی ندیدم
کاش می شدبه این حقیقت
پیش از اینها می رسیدم
سوختمُ، سوختمُ ساختم
هر چی داشتم به پات باختم
کاش تو رو از روز اول
مثل امروزمی شناختم
اخه عشق یعنی شکستن
عاشقانه سر سپردن
دل سپردن به سرابی
در سکوت خویش مردن
یه روزی یه روزگاری
حرف بین ما نگاه بود
عشقُ نقاشی می کردیم
نقش ما،خورشید و ماه بود
بعد از اون واژه نوشتیم
جملمون ستاره چین بود
مثل دریا ابی بودیم
معنی زندگی این بود
سوختمُ، سوختمُ ساختم
هر چی داشتم به پات باختم


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه 1385/03/19 و ساعت 10:49 بعد از ظهر توسط علی محمد |
عشق تلخ

با سلام خدمت دوستان عزیزم
میخواستم تشکر کنم از همه دوستان که با تمام کم لطفیها از طرف من بازم احساس خیس تنها نگذاشتند امیدوارم بتونم یه روز محبتهاتون را جبران کنم

عشق تلخ

نیمه شب آواره بی حس حال در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی و آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد هم آشیان شد با من او هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی اینچنین آغاز شد دلدادگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد بسر

مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سر گردان شده

گفت در عشقت وفا دارم بدان من تورا بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی میشوم غمهای من با تو زیبا میشود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکوهی پاک بود

روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است خصم جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول این رحمت نشد

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم زره زره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخرین یک بار از من بشو پند بر منو بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه زود عشق دیرین گسسته تار و پود

گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو مارا بس است


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه 1385/02/29 و ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط علی محمد |
حسرت داشتن تو

مثل اون وقتا هنوز دلم برات لك مي زنه
 حسرت داشتن تو ،‌پير شده ، عينك مي زنه
 صورتم سرخ شده بود ،‌اما حالا كبود شده
 جدايي يه عمر داره توي اون چك مي زنه
 اوني كه من نمي خواستمش ولي منو مي خواست
 منو مي بينه يه وقت ، دوباره چشمك مي زنه
 يادته مشروط دوست داشتن تو شدم يه عمر ؟
 هنوزم كامپيوتر داره برام تك مي زنه
حالا كه گذشت و رفتي و منم تموم شدم
 مث تو كي آدمو جاي عروسك مي زنه ؟
 ديشب از خواب پريدم خوب شد ، آخه ديدم يكي
داره به ماشين تو ، هي گل ميخك مي زنه
 تو كه تنها نبودي ،‌يكي پيشت نشسته بود
 بگذريم اين دل من هميشه با شك مي زنه
 اوني كه بهم مي گفت دوست دارم دوسم نداشت
 ديده بودم واسه ي دختره سوتك مي زنه
باورت مي شه هنوز عاشقتم اون روز خوب
 دل هنوز واست « تولدت مبارك » مي زنه
 تو زياد دوسم نداشتي ، خوب مقصر نبودي
 كي مياد امضا زير قول يه كودك مي زنه ؟
 نه كه بچه ها بدن ،‌ پاك و زلاله قلبشون
 ولي نبض عقلشون يه قدري كوچك مي زنه
 فكر نكن فقط تويي رسمه يه وقتا حوصله
 ميره آسمون ، خودش رو جاي لك لك مي زنه
 دختر همسايه مون ، نمي دونه دوس نداري
 داره دور قاب عكست گل و پولك مي زنه
نه كه فكر كني به تو نظر داره ، مي كشمش
 مثلا داره رو زخمام گل پيچك مي زنه
 كارش اين نيس ، طفلكي شب تا سپيده مي شينه
 گل و بوته و شكوفه روي قلك مي زنه
 راستي من چرا تو نامم اينا رو به تو مي گم
 نمي گم گوشاي رؤيام ديگه سمعك مي زنه
 جز واسه نوار تو كه توش صداي نازته
 به نفس هام طعم عطر سيب قندك مي زنه
 نامه مو جواب نده ،‌دوسم نداشته باش ولي
 نذا اصلا نزنه قلبي كه اندك مي زنه
 پيش هيچ كسي نرو ، حلقه دس كسي نكن
 چون گناهه ، من هنوز دلم برات لك مي زنه



موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه 1385/01/31 و ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط علی محمد |
اگه تو مال من بودي

 اگه تو مال من بودي ماه از چشات طلوع مي كرد
پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع مي كرد
 اگه تو مال من بودي كلاغ به خونش مي رسيد
 مجنون به داد اون دل زرد و ديوونش مي رسيد
 اگه تو مال من بودي همه خبردار مي شدن
 ترانه هاي عاشقي رو سرم آوار مي شدن
 اگه تو مال من بودي قدم رو پاييز ميزديم
 پاييز مي فهميد كه ماها زبونشو خوب بلديم
 اگه تو مال من بودي انقد غريب نمي شدم
 من چي مي خواستم از خدا ديگه اگه پيشت بودم
 اگه تو مال من بودي دور خوشي نرده نبود
 دل من اون آواره اي كه شبا مي گرده نبود
 اگه تو مال من بودي چشام به چشمات شك نداشت
 تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترك نداشت
 اگه تو مال من بودي جهنمم بهشت مي شد
 قصه ي عشق ما دو تا ، عبرت سرنوشت مي شد
 اگه تو مال من بودي مي بردمت يه جاي دور
 يه جا كه تو ديده نشي نباشه حتي كمي نور
 اگه تو مال من بودي ،‌ مي ذاشتمت روي چشام
 بارون مي خواستي مي باريد ، ابر سفيد گريه هام
 اگه تو مال من بودي برگا تو پاييز نمي ريخت
 شمعي كه پروانه داره ، اشك غم انگيز نمي ريخت
 اگه تو مال من بودي قفس ديگه اسير نداشت
 آدما دارا مي شدن ، دنيا ديگه فقير نداشت
 اگه تو مال من بودي خيال نمي كنم باشي
 پس مي رم و مي كشمت پيش خودم تو نقاشي




موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 1385/01/13 و ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط علی محمد |
تکرار بهار

اي ماجراي آبي پرواز تا خدا
اي انتهاي مرز تمام گذشته ام
اي بي رياترين نفس پاك ياس ها
 با نام تو كتاب وفا را نوشته ام
در زير دانه هاي قشنگ تگرگ عشق
من بودم و خيال تو و يك سبد بهار
يك آٍمان شكوفه زيبا و پاك ياس
از آن طلوع مانده برايم به يادگار
اي مهربان ترين از تپش غنچه هاي ناز
اي سرگذشت رويش رعناي عاطفه
اي دست تو پناه هزاران گل سپيد
اي چشم تو حكايت درياي عاطفه
بي تو شكست خاطره هاي بلوغ عشق
 بي تو غروب واژه رويا هميشگي ست
بي نو ترانه هاي محبت غريبه اند
چشم تو شهر آبي درمان تشنگي است
بر گرد ك.چه دل آلاله ها هنوز
در آرزوي لحظه ديدار مانده است
چشمان صد هزار شقايق به ياد تو
تا صبحگاه عاطفه بيدار مانده است
برگرد اي تراوش شبنم ز برگ ياس
برگرد و باز ترجمه كن انتظار را
برگرد و داستان دلم را مرور كن
تكرار كن براي غزل بهار را

موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه 1385/01/04 و ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط علی محمد |
حدیث پریشانی

این مثنوی حدیث پریشانی من است
بشنو که سوگنامه ویرانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام
بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو غزلم شور حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد
گفتم مرو که تیره شود زندگانیم
با رفتنت به خاک سیه مینشانیم
گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد
در چشم باز فرصت دیدن نمیدهد
وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است
معیار مهرورزیمان سنگ بودن است
دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است؟
اصلا کدام احمق از این عشق راضی است؟
ای عشق نیست فاجعه قرن آهن است
من بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالا به حرفهای قریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوب تورا بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نارفیق
اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق
من را به ابتذال نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا این برادران ریا کار زنده اند
این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند
یعقوب درد میکشد و کور میشود
یوسف همیشه وصله ناجور میشود
اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند
منصور را هر آینه بر دار میزنند
اینجا کسی برای کسی کس نمیشود
حتی عقاب در خور کر کس نمیشود
جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما میرویم چون دلمان جای دیگر است
ما میرویم هر که بماند مخیر است
ما میرویم گرچه از الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دلخوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش
در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما میرویم مقصدمان نا مشخص است
هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما میرویم ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
دیریست رفته اند امیران قافله
ما مانده ایم قافله پیران قافله
اینجا دگر چه باب من و پای لنگ نیست
باید شتاب کرد مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج میرویم
ما هم بدون باد به معراج میرویم


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه 1384/12/10 و ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط علی محمد |
ديدي آخرش

ديدي ‌آخرش من و گذاشت و رفت
از زمين قلبم رو بر نداشت و رفت
ديدي آخرش من و ديوونه كرد
واسه رفتن همينو بهونه كرد
ديدي اون وعده هايي كه رنگي بود
 تمومش فقط واسه قشنگي بود
 ديدي اون كه دلم و بهش دادم
رفت و از چشماي نازش افتادم
ديدي اوني كه مي گفت مال منه
دم آخر نيومد سر بزنه
ديدي خط زد اسمم و از دفترش
رفت و افند نزدم دور سرش
ديدي اون نخواست برم به بدرقش
ديدي كه باختم توي مسابقش
ديدي مهربونيا رو زد كنار
رفت و چشمام و گذاشت تو انتظار
 ديدي رفت گذاشت به پاي سرنوشت
گفت شايد ببينمت توي بهشت
 ديدي بي خبر گذاشت و رفت و سفر
گفت بذار بمونه چشم اون به در
ديدي افتاد اسم من سر زبون
همشون گفتن به اون نامهربون
 ديدي كه دعاها مستجاب نشد
 آخرم دلش واسم كباب نشد
ديدي لااقل نزد به پنجره
كه بهم خبر بده مي خواد بره
ديدي رفت بدون هيچ سر و صدا
 ولي من سپردمش دست خدا
 ديدي بي خداحافظي روونه شد
ديدي قولاش و گذاشت تو چمدون
 كه ديگه نمونه از اونا نشون
ديدي با دل اين و در ميون نذاشت
 رفت و از خاظره ها نشون نذاشت
ديدي آخرش من رو نظر زدن
تو سر اين دل در به در زدن
ديدي آخرش من و تنها گذاشت
 تشنه رو تو حسرت دريا گذاشت
يعني رفته اونجا آشيان كنه
يا مي خواسته من رو امتحان كنه
 ديدي حتي اون نگفت مي ره كجا
چه بده رسماي روزگار ما
ديدي خواستمش ولي من و نخواست
 اينم از بازياي دنياي ماست
حالا چند روزيه كه بدون اون
 چشم من خيره شده به آسمون
امون از عاشقياي چنروزه
 كه فقط يكي تو شعرش مي سوزه
چه كنم خدا پشيمونش كنه
يا كه مثل من پريشونش كنه
رفت و ديگه نمي ياد به شهر ما
بهتره بسپرمش دست خدا


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه 1384/12/02 و ساعت 7:41 بعد از ظهر توسط علی محمد |
من با تو هرگز

 سلام اي بي وفا ،‌ اي بي ترحم
 سلام اي خنجر حرفاي مردم
 سلام اي آشنا با رنگ خونم
سلام اي دشمن زيباي جونم
بازم نامه مي دم با سطر قرمز
 آخه اين بار شده من با تو هرگز
 نمي خوام حالتو حتي بدونم
 تعجب مي كني آره همونم
 هموني كه زموني قلبشو باخت
 همون كه از تو يك بت ،‌ يك خدا ساخت
 هموني كه برات هر لحظه مي مرد
 كه ذكر نامتو بي جون نمي برد
همونم كه مي گفتم نازنينم
بميرم اما اشكاتو نبينم
 همون كه دست تو ،‌ مهر لباش بود
 اگه زانو نمي زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روي زانوم
 ولي ديگه گذشت اون حرفا ،‌ خانوم
 تعجب مي كني آره عجيبه
 مي خوام دور شم ازت خيلي غريبه
 خيال كردي هميشه زير پاتم ؟
 با اين نامرديت بازم باهاتم ؟
 برات كافي نبود حتي جوونيم
 تموم شد آره گم شد مهربونيم
 ديگه هر چي كشيدم بسه دختر
 نمي بينيم همو اين خوبه ،‌ بهتره
 ديگه بسه برام هر چي كشيدم
 فريبي بود كه من از تو نديدم
 دروغي هست نگفته مونده باشه ؟
 كسي هست تو خيال تو نباشه ؟
عجب حتي دريغ از يك محبت
دريغ از يك سر سوزن صداقت
 دريغ از يك نگاه عاشقونه
 دريغ از يك سلام بي بهونه
نه نفرينت چرا ، اين رسم ما نيست
 اگر چه اين چيزا درد شما نيست
گل بيتا چرا اخمات توهم شد؟
 چيه توهين به ذات محترم شد ؟
 ديگه كوتاه كنم با يك خداحافظ
 كه عشق ما رسيد به سد هرگز


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه 1384/11/25 و ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط علی محمد |
جام شفق

سلام
ببخشید که یه مدت نبودم آخه خیلی این روزا گرفتار هستم.
در آستانه ماه محرم از همه شما دوستان التماس دعا دارم و امیدوارم همه بتوانیم از این ماه بهرمند شویم.ضمنا نظرتون را در مورد شعر جام شفق که به مناسبت این ماه قرار دادم بنویسید.
قالب وبلاگ هم به مناسبت این ماه به سیه فام تغییر میکنه.امیدوارم بتونم بعد از مراسم عزاداری حضرت امام حسین(ع)در خدمت شما دوستان باشم

جام شفق
روزی که در نظم فلک افتاد تردید
بر خشک چوب نیزه گل کرد خورشید
روزى كه در جام شفق مُل كرد خورشيد
بر خشكچوب نيزهها گل كرد خورشيد
شيد و شفق را چون صدف در آب ديدم
خورشيد را بر نيزه گويى خواب ديدم
خورشيد را بر نيزه؟ آرى، اينچنين است
خورشيد را بر نيزه ديدن سهمگين است
بر صخره از سيب زنخ بر مىتوان ديد
خورشيد را بر نيزه كمتر مىتوان ديد
تسكين ظلمت شهر كوران را مبارك
ساقى! سلامت اين صبوران را مبارك
ما با صبورى كينه ديرينه داریم
ما زخم داغ آدم اندر سينه داریم
فريادهاى خسته سر بر اوج مىزد
وادى به وادى خون پاكان موج مىزد
بىدرد مردم، ما خدا، بىدرد مردم
نامرد مردم، ما خدا، نامرد مردم
از پا حسين افتاد و ما بر پاى بوديم
زينب اسيرى رفت و ما بر جاى بوديم
از دست ما بر ريگ صحرا نطع كردند
دست علمدار خدا را قطع كردند
نوباوگان مصطفا را سر بريدند
مرغان بستان خدا را سر بريدند
در برگريز باغ زهرا برگ كرديم
زنجير خاييديم و صبر مرگ كرديم
چون بيوگان ننگ سلامت ماند بر ما
تاوان اين خون تا قيامت ماند بر ما
ما را سخن از رسم سالار شهید است
اما طریق ما همان راه یزید است

(التماس دعا)


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه 1384/11/10 و ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط علی محمد |
گلم

چه قدر دستاتو کم دارم چه قدر دلتنگ چشماتم
تو را میبینم از دورو هنوز محو تماشاتم
چه بی حاصل بدور تو مثل پروانه میگردم
گناهم شاید این بوده که من عاشق ترین مردم
دلم خوش بود که تقدیرم بدست تو گره خورده
کسی جز دست نا اهلت دل ما را نیازرده
دلم خوش بود که با عشقت غم دنیا حریفم نیست
شتیدم عاقبت گفتی که عاشق مثل من کم نیست
گلم دلم ندارمت به روم نیار که باختمت
به جون عاشقم قسم دست خدا سپردمت

عید غدیر بر تمامی دوستان مبارک باد
تمام لذت عمرم همین است
که مولایم امیر المومنین است



موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه 1384/10/28 و ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط علی محمد |
روز عرفه

سلام
فرادا روز عرفه است. روز عرفه را قدر بدانيد. در روايتى ديدم كه «عرفه و عرفات را بدين خاطر چنين اسمى داده‏اند كه در اين روز و آن مكان، موقعيّتى براى اعتراف به گناه در نزد پروردگار پيش مى‏آيد.» اسلام، اعتراف به گناه را در پيش بندگان، مجاز نمى‏داند. كسى نبايد گناهى را كه انجام داده است بر زبان آورد و پيش كسى به آن اعتراف كند. اما پيش خدا، چرا. بين خودتان و خدا، بين خودمان و خدا، خلوت كنيم و به قصورهايمان، به تقصيرهايمان، به خطاهايمان و به گناهانمان كه مايه روسياهى ما، مايه بسته شدن پروبال ما و مانع پرواز ماست، اعتراف نماييم و از آنها توبه كنيم. اگر فردى بخواهد اصلاح شود، بايد گناه و عيب خود را بپذيرد و در پيش خود و خدا، به آن عيب و گناه اعتراف كند. كسانى كه براى خودشان هيچ عيب و خطايى قائل نيستند، هرگز اصلاح نخواهند شد.
از همه شما دوستان عزیز التماس دعا دارم.
پیشا پیش عید سعید قربان را به شما تبریک میگویم.

در پناه حق


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه 1384/10/19 و ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط علی محمد |
قدردانی از دوستان

سلام به همه دوستان 
خیلی ممنون که نظرات سازنده خودتون رو در مورد وبلاگ احساس خیس دادین
امیدوارم بتونم وبلاگی در شان شما دوستان داشته باشم و بتونم نظراتتون را عملی کنم
بازم از همه دوستان میخوام اگر ایرادی در وبلاگ دیدن حتما اطلاع بدن تا رفعش کنم
به انتظار روزی که بتونم محبتهای شما را جبران کنم.
راستی قرار بود از کسانی بهترین نظر را بدن تقدیر بعمل بیاد. چون همه نظرات خوب و سازنده بود از همه تقدیر میشه 
همه دوستان به مدت شش ماه فرصت دارند از هر کدوم شیرینی فروشیهای یزد هر نوع که دوست داشتند خرید کنند  مدت این فرصت استثنایی شش ماه است

غم آسموني من توي قلبم جا نميشه

شب بي كرانه من تا ابد فردا نميشه

سايه دلتنگيامو , ميسپارم به دست دريا

بوي بي كسي گرفتم , توي غربت , تك و تنها

صد هزار ساله توراهم مقصدم را نميدونم

خسته ام مثل زمستون , ولي اينجا نميمونم

گم ميشم تو روح بارون تا غمم پايون نگيره

هم صداي ميشم با دريا , تا كه اندوهم نميره

مقصد من خود درده , كه برام تازگي داره

همسفر شو با نگاهم , بگو اسمان بباره ...


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه 1384/10/12 و ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط علی محمد |
نظر

سلام به همه دوستان
یه خواهشی از همه دوستان دارم میخواستم نظرتونو راجع به وبلاگ احساس خیس و مطالبش بدونم اگر ممکنه از جملات کلیشه ای خیلی زیبا بود و وبلاگ قشنگی دارین استفاده نکنید بیشتر انتقاد کنید
از کسانی که نظرات سازنده درباره وبلاگ بدهند تقدیر بعمل می آید

از همه دوستانی که به من سر میزنن تشکر میکنم و برای همه شما آرزوی سربلندی وموفقیت میکنم
دوستتان دارم
 


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/01 و ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط علی محمد |
جرم عاشقی

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقتیست که شبها به تو می اندیشم

به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور

به همان سایه همان وهم همان تصویری

که سراغش ز غزلهای خودم می گیری

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

به همان شیوه فهماندن منظور به هم

به تبسم به تکلم به دلارایی تو

به خموشی به تماشا به شکیبایی تو

به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت

به سخنهای تو با لحجه شیرین سکوت

شبحی چند شبست آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم تشنه دیدار من است

یکنفر ساده چنان ساده که از سادگیش

می توان یکشبه پی برد به دلدادگی اش

يک نفر سبز چنان سبز که از سبزی او

می توان پل زد از احساس خدا تا دل او

آی بيرنگ تر از آينه يک لحظه بايست

راستی اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟

اگر اين حادثه هر شبه تقصير تو نيست

پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يکی است؟

حتم دارم که تويی آن شبه آينه پوش

عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش

آری آن سايه که شب آفت جانم شده بود

وان الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اينک از پشت دل آينه پيدا شده است

و تماشا گه آن خيل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تويی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويی

بی تو همه شبهایم شب یلداست

شب یلدا تمامی دوستان مبارک امیدوارم شب به حقیقت پیوستن آرزوهایتان باشد


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 1384/09/26 و ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط علی محمد |
عشق

عشق يعني مستي و ديوانگي

عشق يعني با جهان بيگانگي

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني سر به دار آويختن

عشق يعني اشك حسرت ريختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني سوختن يا ساختن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني انتظارو انتظار

عشق يعني هر چه بيني عكس يار

عشق يعني ديده بردر دوختن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

عشق يعني سوز ني،آه شبان

عشق يعني معني رنگين كمان

عشق يعني شاعري دلسوخته

عشق يعني آتشي افروخته

عشق يعني با گلي گفتن سخن

عشق يعني خون لاله بر چمن

عشق يعني شعله برخرمن زدن

عشق يعني رسم دل بر هم زدن

عشق يعني يك تيمم، يك نماز

عشق يعني عالمي رازو نياز

عشق يعني با پرستو پر زدن

عشق يعني آب بر آذر زدن

عشق يعني چون محمد پا به راه

عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

عشق يعني بيستون كندن به دست

عشق يعني زاهد اما بت پرست

عشق يعني همچو من شيدا شدن

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني يك شقايق غرق خون

عشق يعني درد و محنت در درون

عشق يعني يك تبلور، يك سرود

عشق يعني يك سلام و يك درود


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه 1384/09/17 و ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط علی محمد |
نازنین

سلام نازنين با توام روی بگردان نگاهم کن با توام نازنين با تو که مرا نميشناسی منی را که از بس درپيش چشمت بوده ام نمی بينی ام ديری است که فراموشم کرده ای ديری است که هر چه نگاهت می کنم نگاهم نمی کنی در حسرت جرعه ای از نگاهت مانده ام راستی به يادت می ايد آن روز که آمدی و مرا به هوای مهربان نگاهت ميهمان کردی مرا به ضيافت چشمانت خواندی و از مهربانی ات طعامم دادی شرابی خونرنگ از قلب خود به من دادی ومرا از سر تا پا ديوانه وار عاشق خود كردی حالا كه مست و لايعقل ديوانه وار دوستت می دارم چرا مرا از خود می رانی آی نازنين مرا ببين كه اين چنين از عشق تو بيتابم همين مرا بس است.


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 1384/09/12 و ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط علی محمد |
قصه عشق

قصه ي عشق قصه عجيبي است . قصه معاشقه ها، قصه دوست
داشتن ها، قصه درد و دل كردن دو عاشق و معشوق. واقعا قصه
عشق قصه ای است كه غوغا به پا مي كنه … قصه عشق،قصه
آرزوهايی است که همه تبديل به رويا می شوند . همه تبديل به
خواب بيدارنشدنی می شوند ..... قصه عشق قصه سفر
پرستو های عاشق به شهر عشق هست ، پرستويي كه يك لحظه
سفر ميكند ، سفر به شهر خوشبختي ميكند.
تمام قصه ها با يکی بود يکی نبود يک کسی شروع می شوند
که: يکی بود يکی نبود!
اما قصه عشق من و تو از چشمهایت شروع شد ... چشمهایی به
رنگ آبی..... آبیه آبی آنقدر آبی که آسمان در پیش چشمان تو
خجل هست ..
اولين بارش محبتت را بر وجودم به ياد می آورم.... اولين تلاقی
نگاهمان را به ياد می آورم .... از همان اولين بار که نگاهمان به
هم گره خورد، چشمهايت مونس همه شبهای تاريکم شد. واز آن
روز همه روزهايم با ياد تو سپری مي شود.. وهمه شبهايم با
اميد طلوع نگاه تو به صبح می رسد. در تک تک لحظه هاي
زندگیم حضورتو جاری است..... حضورت و حضور يادت تنهاييم
را رونق می بخشد. در عطشناک ترين لحظه های بيابانيم بارش
چشمان تواست که سيرابم می کند... چه با شکوه است وقتيکه
پرنده دلم در آسمان وسيع چشمانت به پرواز در می آيد و چه
زيباست وقتی در خانه نگاهت آرام ميگيرد وتو با گرمای نگاهت
پر و بال خسته اش را مرهم مي نهی..... چشمانت ، عظمت شب
را به تصوير مي كشد . انگار پنجره اي گشوده اي است به رويم تا
از ميانش تمامي كهكشانهاي درونت را به خانه دلم ميهمان كنم .
هميشه به چشمهایت اعتماد داشتم و دارم ....
او هرگز دروغ نمی گوید!!!! دلم می خواهد دو رکعت نماز در برابر
چشمانت بخوانم و دعا کنم که خدا هرگز نگاهت را از نگاهم
نگيرد...
قصه عشق من و تو از چشمهایت شروع شد و با دستهایت ادامه
پیدا کرد دستان پر مهرت راهميشه وهميشه قدر دانسته ام ....
دستان پر مهری که در سردترين ساعات زمستانيم غنچه خاموش
قلبم رابه شکفتن پيوند داد ... دستانت ... سرشار نوازشند ...
وقتی با دستان مهربانت دستانم را می گيری ... انگار آرام آرام
خون آرامش رو تو تنم جاری می کنی ...زمانی که دستهای
نيلوفريت با آن انگشتان ظريف قلبم را لمس کرد احساس می کردم
نزدیک است تمام رگ هایم شکافته شوند ، تمام اعصابم سر از هم
بردارند ، و گسیخته شوند . دستهای تو ، و پنجه هایت می توانند
دهانه یک آتشفشان مخوفی را که آتش های مذاب در سینه اش
سر برداشته اند و هزاران انفجار در درونش یک باره طغیان
کرده اند را ببندند ، و آن را آرام کنند ... دستت را به من بده ...
آنها را از من مگیر….هر وقت که به دستهايت نگاه کردی جای
دستهای مرا خالی کن که جايشان توی دستهای تو خالی مانده
است.
تو توي زندگي من مثل يک تابلوي نقاشي مي موني… زيبا…
لطيف… پرحس و معركه. يک تابلوي محشر كه انگار تمام
لطافتهاي دنيا را تو خودش جمع كرده… يک نقاشي مات و مبهم
كه انگار جواب تمام معماهاي ذهن من هست و خودش بي جواب
مثل دريای آبی بي‌كران و بزرگ ، مثل آسمون آبي و زلال، آرام و
امن… مثل پرنده رها و سبك… و مثل پرواز خواستني و دور از
دسترس…
تو قشنگترين و لطيفترين تابلويي هستي كه تو زندگي ام ديدم…
يک جورايي انگار تجلي نقاشت هستي. اونم يه تجلي تمام
عيار… مظهر كرامت و بزرگي اون… مظهر استغنا و
بي نيازي اش… مظهر غرور دلنشينش…
کسی که بيشتر از تابلوهاي ديگهء‌ نمايشگاه هستی نظرم را جلب
كردي، چشمم را گرفتي،
‌مي دونم… زياد جلوت توقف كردم… خيلي وقت هست که تو
چشم هایت زل زدم… تو امواج خروشان دريای چشمت غرق
شدم.. تو آسمون آبي نگاهت پريدم …
خيلي وقته بي حركت و مات جلوي اين تابلو ايستادم و فقط
نگاهت مي كنم… از نگاه كردنت سير نمي شم. هر چي مي خوام
برم انگار يه چيز نخونده هنوز توي چشمهایت داد مي‌زنه:

« تو منو هنوز آنطور كه بايد نديده‌اي… »

چشم از چشمت نمي تونم بردارم… خدايا!‌ عجب پرتره‌اي
كشيده‌اي… چقدر سبز و خواستني است… چقدر بي قرار …
چقدر عاشق … چقدر بزر گ …
…تو براي من بهترين و گرانبهاترين تابلوي نمايشگاه آفرينشي،


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 1384/09/05 و ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط علی محمد |
وصیت عشق

تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي

آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ،

تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ،

تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند

ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد

وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق

آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند

عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز

مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند ...

آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ،

تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد ...

آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ،

و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد

آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي

خود را صداقت قرار دهيد

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي

تا پاي مرگ بكشيد ...

آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن

لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد ...

وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود

من سرطان دارم ، سرطان عشق

دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد

دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد

پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود الهي به اميد تو ...


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه 1384/08/27 و ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط علی محمد |
بنام شادی بخش دلها

 

باز يه بهانه ی اساسی پيدا کردم که ارزش اشک ريختنو داشته باشه .آره ... واقعا به اشکش

می ارزيد. وقتی تمام بهانه هامو کنار هم گذاشتم ، ديدم ابرای دلم ، دوباره دستاشونو به هم گره کردن يه جوری رفتن تو هم که ديگه نميشد تيکه هاشو از هم تشخيص داد .

فقط يه ناخنک کوچولو برای درست کردن يه سيلاب کافی بود . هميشه وقتی بارون با قطره های درشتش می باره، آدم فکر ميکنه اين بارون اگه همينطوری بياد ، همه جارو آب ميبره ، اما بارونای اينطوری معمولا زودی بند ميان .

با خودم گفتم وای ايندفه ديگه کارم تمومه . اگه همينطوری بباره که تمامه دلمو آب ميبره . ولی مثله همون بارونه زودی تموم شد . اما ابراش تمومی نداره .بازم منتظره يه بهانه و يه تلنگر کوچيکن . دفعه ی اولش که نيست ،کاره هميشگی شه . هميشه نم نمه بارونی ازش می باره .تقريبا هر شب

 

 

حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند.
حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد.
حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و
بی تاب و چرخان.
و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زير نور گرم به او لبخند ميزنی.
و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند ميزند.
و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است.
و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.
و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد.
و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند .
و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم که از تو گفت

 

کاش آن آينه ای بودم من

که به هر صبح، تو را ميديدم

می کشيدم همه اندام تو را در آغوش

سرو اندام تو با آن همه پيچ ، آن همه تاب

آنگه از باغ تنت می چيدم گل صد بوسه ی ناب

 


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 1384/08/21 و ساعت 9:43 قبل از ظهر توسط علی محمد |
چند نکته

 

« به نام خدا »

ــ بهترين دوست اون دوستي كه باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و هيچي نگي و وقتي ازش دور ميشي، حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي.

ــ ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم، قدرش رو نميدونيم ولي در عين حال تا وقتي چيزي رو دوباره به دست نياريم، نميدونيم چي رو از دست داديم.

ــ اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق مقابل نداشته باش. فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه واگه اينطور نشد خوشحال باش كه تو قلب تو رشد كرده.

ــ در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در عرض يك ساعت ميشه كسي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد.

ــ دنبال نگاه ها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول ميكنه، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد. كسي رو پيدا كن كه بتونه تورو شاد كنه.

ــ‌ دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه ميخواي اونو از رويات بيرون بكشي و تو دنياي واقعي بغلش كني.

ــ رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري. چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يه جون داري و يه شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.

ــ آرزو ميكنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي، به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يه انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد كه خوشحال بموني.

ــ هميشه خودتو جاي ديگران بگذار، اگر حس ميكني چيزي ناراحتت ميكنه، احتمالا ديگران رو هم آزار ميده.

ــ شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن، اونا فقط از اون چه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن.

ــ شادي براي اونايي كه گريه ميكنن و يا صدمه ميبينن زنده است. براي اونايي كه دنبالش ميگردن و امتحانش كردن. چون فقط اينها هستن هستن كه اهميت ديگران رو تو زندگيشون ميفهمن.

ــ عشق با يك لبخند شروع ميشه، با يك بوسه رشد ميكنه و با اشك تموم ميشه. روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل ميگيره. نميشه تا وقتي كه دردها و رنجها رو دور نريختي، توي زندگي به درستي پيش بري.

ــ وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي و بقيه ميخنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه 1384/08/16 و ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط علی محمد |
مي گفت عاشقم شده

 
مي گفت عاشقم شده ، باور نمي کردم
مي گفت عاشقش شدم ، باور نمي کردم
*****
خاري به پاي او خليد ، قلبم به درد آمد
حسي تولد يافته ؟؟!! باور نمي کردم
*****
آهي کشيد از سوز دل ، آتش به جانم زد
اشکم براي او چکيد ؟؟!! باور نمي کردم
*****
چشمم به چشمش بود و دستانم به دستش
او در کنارم بود و من ، باور نمي کردم
*****
آورد سيب سرخي و هوش از سرم ببُرد
او فاتح قلبم شده ؟؟!! باور نمي کردم
*****
با يک بغل شقايق وحشي به من پيوست
مست از حضورش بودم و باور نمي کردم
*****
او بود تنها يار من ، تنها نگار من
نالان ز عشقش بودم و باور نمي کردم
*****
وقتي که بوسيدم لبش ، با چشم مي ديدم
دنيا تمام گشته و باور نمي کردم
*****
آنقدر با من بود و در جانم نشسته بود
حتي نبودش را دگر باور نمي کردم
*****
در پاي ديوار زمان ، زير درخت شب
او تکيه گاهم بود و من باور نمي کردم
*****
دي ماه بود و سردي دنيا توان فرسا
گرم از نوازش بودم و باور نمي کردم
*****
نه موي و نه آبي ، نه ابري و نه دريايي
باران اشک بود و من باور نمي کردم
*****
مي گفت يار من شده ، باور نمي کردم
مي گفت يار او شدم ، باور نمي کردم


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه 1384/08/16 و ساعت 6:2 بعد از ظهر توسط علی محمد |
با تو

همیشه از نگاه تو با تو عبور میکنم
از اینکه عاشق توام حس غرور میکنم
دوباره با سلام تو تازه تازه میشوم
با نفس ساده تو غرق ترانه میشوم
از سایه های ملتهب همیشه میگریختم
با رفتن تو هر نفس بغض دوباره میشوم
ناجی شام شوکران با دل عاشقم بمان
به حرمت حضور تو چون تو یگانه میشوم
با تو ستاره میشوم باتو ستاره میشوم


 


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه 1384/08/16 و ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط علی محمد |
رفتی به سلامت

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست

 بين من و عشق تو فاصله ای نيست

 گفتم کمی صبر کن گوش به من ده

 گفتی که نه بايد برم حوصله ای نيست

گفتم کمی فکر خودم باشم و آن وقت

 جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست

 رفتی تو خدا پشتو  پناهت ، به سلامت

 بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 1384/08/15 و ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط علی محمد |
مرد تنها


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 1384/08/14 و ساعت 10:17 بعد از ظهر توسط علی محمد |
الفباي عشق

باردگر نامه تو بازشد

مستي ام از نامه ات آغازشد

نام خدازيور آن نامه بود

من چه بگويم كه چه هنگامه بود؟

بوسه زدم سطر به سطر تو را

تا كه ببويم همه عطر تو را

سطربه سطرش همه دلداگيست

عطر جوانمردي وآزادگيست

عطر تو در نامه چها ميكند

غارت جان و دل ما ميكند

ازغم خود جان مرا كاستي

بار دگر حال مرا خواستي

بي تو چه گويم كه مرا حال نيست

مرغ دلم بي تو سبكبال نيست

هرچه كه خواندم دل تو تنگ بود

حال من و حال تو همرنگ بود

بي تو از اين خانه دل شاد رفت

رفتي و باز آمدن ازياد رفت

هركه سر انگشت به در مي زند

جان و دلم بهر تو پر ميزند

بي تو مراروز طلايي نبود

فاجعه بود اين كه جدايي نبود

چون به نگه نقش تو تصوير شد

اشك من از شوق سرازير شد

اشك كجا گريه باران كجا ؟

باده كجا نامه ياران كجا ؟

برسر هر واژه گلي ريختي

شوق و غمم را به هم آميختي

روح به هر واژه كه كاوش كند

عطر تو از نامه تراوش كند

عكس توونامه تو ديدنيست

بوسه ز نقش لب تو چيدنيست

هرچه نوشتي همه بوي تو داشت

بردل من مژده ز سوي تو داشت

هرسوخنت چون سخن يوسف است

بوي خوش پيرهن يوسف است

من ز غمت خسته كنعاني ام

بي تو گرفتار پريشاني ام

مهر تو چون باد بهاري بود

دردل من مهر تو جاري بود

نامه به من عشق سفر مي دهد

از سر كوي تو گذر مي دهد

نامه تو باده مرد افكنست

هر سخنت آفت هوش من است

جان و دلم مست جنون ميشود

تشنگي ام برتو فزون ميشود

نامه تو گرچه خوش و دلكشست

دردل هر واژه گل آتشست

حرف به حرف تو به هر نامه يي!

خواندم وديدم كه چه هنگامه يي

نامه تو قاصد دنياي عشق

بر دلم آموخت الفباي عشق

هرالفش قد مرا راست كرد

با دل من هرچه دلش خواست كرد

از ب ي تو بوسه گرفتم بسي

نامه نبوسيده به جز من كسي !

پ چون نوشتي دل من پر گرفت

آتش عشق تو به دل در گرفت

دال تو بردل غم دوري نهاد

صاد تو دل را به صبوري نهاد

سين تو سرمايه سود من است

سين همه ي بود ونبود من است

سوروسرورم همه از سين توست

سين اثر سينه سيمين توست

شين تو درخاطره شوق آورد

ذال تو ما را سر ذوق آورد

لام تو ياديست ز لبهاي تو

وان نمكين خنده زيباي تو

ميم بود شمه يي ازموي تو

زانكه معطر بود از بوي تو

نون تو ازناز حكايت كند

هاي تو از هجر شكايت كند

واوتو پيغام وصال آورد

جان ودل خسته به حال آورد

آزسخنت برتن من جان رسيد

حيف ازاين نامه به پايان رسيد

بوسه به امضاي تو بگذاشتم

ياد زماني كه تو را داشتم


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه 1384/08/11 و ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط علی محمد |
عشق

عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ((فهميدن)) و ((انديشيدن)) نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد
عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد

عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن
عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن بينايی ميدهد
عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير
از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر
عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نو تر
عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست ، و چون خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري که ميبيند ؛ از او بيزار ميشود و کينه برميگيرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي خود بيناست ، آنرا در ديگري که ميبيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد
در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند )) که حصد شاخصه
عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش ميبيند و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است ، يک ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست
عشق ريسمان طبيعي است و سرکشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ميستاند ، به حيله عشق ، بر جاي نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقي است که انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود ميافريند ، خود بدان ميرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) ميکند . عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق يک (( اغفال )) بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي – که طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن )) است

اميدوارم همواره به جاي عشق ورزيدن ها  به معشوقتاان ان را صادقانه دوست بداريد


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه 1384/08/10 و ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط علی محمد |
با نگاهت هستی ام را سوختی

تورا گم كرده ام امروز و حالا لحظه هاي من گرفتار سكوتي سرد و سنگين اند و چشمانم كه تا ديروز به عشقت مي درخشيدند نمي داني چه غمگين اند عصاي دست پيري بود برايم دستهاي تو چراغ روشن شب بود برايم چشمهاي تونمي دانم چه خواهد شد فقط بي تاب و دلگيرم كجاماندي كه من بي توهزاران بار در هر لحظه مي ميرم

ای تو در طیف کلامت نور عشق

ای تو در تعبیر نامت نور عشق

ای سکوتت جلسه شبهای من

ای تو نامت آیه لبهای من

ای تو موج گیسوانت آبشار

ای صدایت دلنشین چون جویبار

ای نگاهت صادق و بی ریب و رنگ

جان اگر خواهی نثارت بی درنگ

من سرا پا خواهش و تو بی نیاز

شعر من گویای این سوز و گداز

برگ پاییزم اسیر دست باد

سرنوشتم را غمت تغییر داد

تا که چشمت را به چشمم دوختی

با نگاهت هستی ام را سوختی

 

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه 1384/08/10 و ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط علی محمد |
آیا

 

شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا

                                تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم

                            تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

                            كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا

شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم

                           تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا

نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري

                       تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا         

ا گر بي روز و بي  تقويم ماندم من

                        به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا

براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري

                              براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا

شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد

                            تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا

صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من

                             براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را

                         به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا

 تو شيرينتر از آن هستي كه شادابيت كم گر              

    و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا                   


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه 1384/08/10 و ساعت 10:28 قبل از ظهر توسط علی محمد |
رسم غلط

تو این شبای خط خطی ستاره های پاپتی گم شدن و نیست توی راه فانوسک رفاقتی

 

به هرکی می خوایی دل بدی دل می کنه به راحتی دنیا آلوده شده به سم بی صداقتی

 

پاهای عشق و عاشقی تاول زده بگی نگی انگار تمومه زندگی گرفته بوی کهنگی

 

چرا ستاره پرپره قفلی به روی هر دره هر شب هوایه رابطه از شب پیش ابری تره

 

چرا دلم رو هیچ کسی تا شهر عشق نمی بره چرا کسی نمی دونه خونه ی عشق کدوم وره

 

پاهای عشق و عاشقی تاول زده بگی نگی انگار تمومه زندگی گرفته بوی کهنگی

 

باید با دنیا کاری کرد بیشتر از اینا نشه بد به پای عشق و عاشقی مرحم دلدادگی زد

 

باید دوباره زنده شد توی هوای رابطه باید دوباره خط کشید رو هرچی رسم غلطه

 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 1384/08/08 و ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط علی محمد |
یاد تو

اي ياد تو در ظلمت شب همسفر من
وي نام تو روشنگر شام و سحر من
جز نقش تو نقشي نبود در نظر من
شب ها منم و عشق تو و چشم تر من
وين اشك دمادم كه بود پرده در من
در عطر چمن هاي جهان بوي تو ديدم
در برگ درختان سر گيسوي تو ديدم
هر منظره را منظري از روي تو ديدم
چشم همه ي عالميان سوي تو ديدم
با ياد تو شادست دل در به در من
از نور تو مهتاب فلك آينه پوشست
وز بوي تو هر غنچه و گل عطر فروشست
دريا به تمناي تو در جوش و خروشست
عكس تو به هر آب فند چشمه نوشست
خود ديده بود آينه ي حق نگر
داني تو كه در راه وصالت چه كشيدم
چون تشنه ي گرمازده ي خسته دويدم
بسيار از اين شاخه به آن شاخه پريدم
آخر به طربخانه ي عشق تو رسيدم
ام به طلب سوخت همه بال و پر من
غم نيست كسي را كه دلش سوي خدا بود
در خلوت خود شب همه شب مست دعا بود
جانش به درخشندگي آينه ها بود
بيچاره اسيري كه گرفتار طلا بود
گويد كه بود آتش من سيم و زر من
هر جا نگرم يار تويي جز تو كسي نيست
از غم نفسم سوخت ولي همنفسي نيست
بي نغمه ي تو باغ جهان جز قفسي نيست
غير از تو به فرياد كسان دادرسي نيست
اي دوست تويي دادرس و دادگر من
محروم كسي كز تو جدا بود و ندانست
در گوش دلش از تو صدا بود و ندانست
آثار تو در ارض و سما بود و ندانست
عالم همه آيات خدا بود و ندانست
اي واي اگر نفس شود راهبر من
هر پل كه مرا از تو جدا كرد شكستم
هر رشته نه پيوند تو را داشت گسستم
آن در كه نشد غرفه ي ديدار تو بستم
صد شكر كه از باده ي توحيد تو مستم
هرگز نرود مستي اين مي ز سر من
راه تو مرا از ره بيگانه جدا كرد
ياد تو مرا از غم بيهوده رها كرد
عشق تو مرا شاعر انگشت نما كرد
گفتم به همه خلق كه اين طرفه خدا كرد
بي لطف توكاري نرود از هنر من
من بي كسم و جز تو خدايي كه ندارم
گر از سر كويت بروم رو به كه آرم
بر خاك درت گريه كنان سر بگذارم
خواهم كه به آمرزش تو جان بسپارم
اينست دعاي شب و ذكر سحر من


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 1384/08/08 و ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط علی محمد |
اگه یک روز!!!

اگه يک روز فهميدي که دل هزار نفر برات تنگ شده٬ بدون اوليش منم!

اگه يک روز فهميدي که دل صد نفر برات تنگ شده٬ بدون اوليش منم!

اگه يک روز فهميدي دل ده نفر برات تنگ شده٬ بدون اوليش منم!

اگه يک روز فهميدي که يک نفر دلش برات تنگ شده٬ بدون اون منم!

اگه يک روز فهميدي که کسي دلش برات تنگ نشده٬ بدون من مُردم!!!

 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 1384/08/08 و ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط علی محمد |
نشد یه قصری بسازم

نشد یه قصری بسازم پنجرههاش آبی باشه

من باشم اون باشه یک شب مهتابی باشه

نشد یکجا بمونه آخر بشه مال خودم

حتی یکبار یادش نموند ماه و روز تولدم

با همه التماس من نشد دیگه نره سفر

شعرام بجز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر

نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم

نه اینکه من نخوام برم نذاش گلها رو ببینم

نشد همه دعا کنند همیشه اون باشه پیشم

یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقش میشم

اما نشد قسمت ما یه لحظه روشن خوش

پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش

نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی

هیچ جای دنیا ندیدم عجب چشمهای روشنی

باور نکرد یه موژهشو به صد تا دریا نمیدم

یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم

راست میگه هرچی اون بگه من کجا و دیوونگی

چه جور به حرفش گوش کنم اون گفت به چسب به زندگی

خلاصه که آخر نشد ما گل سرخ و بو کنیم

اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم

نشد یه بارم برسم به آرزوهای محال

یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال

نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم

گذشته کار از کارمون دیر شده به خدا قسم

نشد به موقع این کویر ابری شه بارون بگیره

نشد خودش آینه که هست بیاد و شمعدون بگیره

نشد بپاشم زیر پاش عطر گل محمدی

نشد بهم جواب بده حتی بهم بگه بدی

نشد دوست دارم بگه به من که به دیگری

نشد یه بارم رد نشه از روی شعرام سر سری

نشد یه کاری بکنه که بدونم دوستم داره

آتیش گرفتم و یه بار نگام نکرد بگه آره

نشد یه بار حرف بزنه نزاره پای سرنوشت

نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت

نشد شبی یکبار واسش یه فال حافظ نگیرم

نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم

نشد برم نشد نره نشد بخواد نشد بیاد

نشد ولی شاید بشه واسم دعا کنی زیاد

از شما پنهون نکنم یه حرف هایی بهم زده

گفته همین روز ها میاد اما هنوز نیومده

قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید اول خدا بعد هم شما


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه 1384/07/26 و ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط علی محمد |
گفتم نرو

گفتم نرو پرپر ميشم گفتي مي خوام رها باشم

گفتم اخه عاشق شدم گفتي مي خوام تنها باشم

گفتم دلم ،گفتي بسوز گفتم يه عمري باز هنوز

گفتم پس عمرم چي ميشه گفتي هدر شد شب و روز

گفتم اخه داغون ميشم گفتي به من خوش ميگذره

گفتم بيا چشمام به تو گفتي اخه کي مي خره

گفتم منو جنس مي بيني گفتي اره ، بي قيمتي

گفتم يه روز کسي بودم با من نکن بي حرمتي

گفتم صدام ميميره باز گفتي به درد بسوز بساز

گفتم حالا که پير شدم گفتي که از تو سير شدم

گـفتــم تــمنــــامـي کـنـم گفتي مي خوام خوردت کنم

گفتم بيا بشکن تنو گفتي فراموش کن منو

ولي من نمي تونم فراموشت کنم

 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 1384/07/10 و ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط علی محمد |
باران را دوست میداشتی

باران را دوست داشتي

ميگفتي :

باران نشانه زندگي ست

نشانه پاكي ست

نشانه عشق است ...

ميبيني كه چگونه خالق

بدون چشمداشتي

ايثارگونه بر بنده ميباراند

بركت خويش

و نشانه حيات را ...

و تو دوست داشتي

در زير اين ايثار

خيس شوي و

زمزمه كني :

اي باران

چگونه اينچنين بر ما ميباري و

درس گذشت را ميدهي ... ؟

دست در دست يكديگر

ميرفتيم بر زير باران

صورت بر آسمان ميگرفتيم و

شكر ميگفتيم خالق را ...

دست در دست يكديگر

تن ميسپرديم به باران

تا با نشانه ايثارش

بياموزيم باريدن را ...

در زير باران

ميتوان عاشقانه نجوا كرد :

دوستت دارم را

و ميتوان تا ابد

بر زير باران ايستاد و

دلها را به هم پيوند زد ...

يادته ؟

حال نيستي ...

باز باران ميبارد

و باز بياد مياورم

با هم بودن را

در زير بارش خالصانه باران ...

و بياد ان لحظات مقدس

ميروم به زير باران

تا اشكهاي نبودنت را

قطره ناب باران بشويد ...

در قلبم يادت را گرامي ميدارم

و خاطره ات را براي باران حكايت ميكند

تو نيستي ...

باران ميبارد ...

زمزمه يادت هميشه جاري ست ...


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 1384/07/10 و ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط علی محمد |
اين دفتر عشق تقديم به تو


عزیزم در این راه عاشقی و در این جاده پر فراز و نشیب عاشقی مان تا نیمه های راه

همسفرم مانده ای پس بیا و این راه را با نفسی تازه تر و ابراز عاشقی بیشتر ادامه


بده تا با هم با موفقیت از این جاده سخت بگذریم
....

عزیزم بدون تو زندگی برای من هیچ مفهومی ندارد ،

و عاشقی برایم گنگ و پوچ هست!

عزیزم با من بمان ، بمان و عاشق تر از همیشه بمان
!

مرا فراموش نکن ای بهاری که قلب سوخته مرا دوباره جان دادی ،


فراموشم نکن ای بارانی که بر روی من باریدی و

به منی که همان کویر تشنه و بی جان بودم، دوباره جان دادی!

عزیزم دوستت دارم

آنقدر دوستت دارم که به هیچ چیز به جز تو در زندگی فکر نمیکنم.....

زندگی را تنها یک خواب میبینم ولی تو را مثل یک حقیقت شیرین میبینم
!

عاشقی را در ذهنم تنها یک حادثه تلخ میدانم ولی تو را یک خوشبختی و یک نفسی


دوباره میدانم.! عشق را هیچگاه نپذیرفته ام


، اما با بودن تو نه تنها عشق را میپذیرم بلکه خودم را


مجنون تر از مجنون قصه ها میدانم
!

عزیزم میدانم که در انتظار دیدن دوباره من می باشی و این لحظه ها برایت خیلی زیبا


و این روزها برایت خیلی شیرین هست پس بدان که این لحظه های قبل از دیدار تو


برایم زیباتر از لحظه گل شدن شاخه ای خشک می باشد
!

تو برایم از همه زیبایی های دنیا زیباتری و از همه مردمان دنیا عزیزتری
!

تو برایم یک قبله گاه امیدی ، میپرستم تو را تا تمام امیدها و خوشبختی هایم زنده


شوند! تو را می پرستم همچو خدای خویش ، میپرستم تو را تا زمانی که جان دارم و


زنده ام ! اگر روزی فرا رسد که دیگر عشقی در وجودم نباشد


آن زمان بدان که من یک کافر می باشم !

عزیزم برایت می نویسم از عشق ، مینویسم تا مثل یک خاطره در ذهنت بماند
!

همه احساساتی که تو میخوانی از این دل شکسته من است ، پس بخوان چون همه


اینها حرف دل عاشق من است ، بخوان که نویسنده آن ،


این قلب پر از امید من هست!

همه دلخوشی من تویی ، همه دلخوشی من آن دستهای گرم تو هست ،همه


دلخوشی من آن قلب مهربانت تو هست و همه دلخوشی من آن صدای زیبای تو


هست! اگر مرا از یاد ببری ،اگر آن دستهایت را از من دریغ کنی ،


اگر آن قلب مهربانت را از من بگیری و اگر روزی فرا رسد

که دیگر صدایی از تو نشنوم آن زمان بدان که دیگر من در


این دنیا وجود نخواهم داشت ! بدان که آرزوهایم همه بر باد رفته اند، بدان که زندگی


برایم بی مفهوم شده است و بدان که از خستگی


و از نا امیدی به آن دنیا سفر کرده ام!

این دفتر عشق ، با تمام متنهایش وتمام احساست پاک و عاشقانه آن برای تو هست


و آن را مدتی است که به تو تقدیم کرده ام ، و تا زمانی که عشق من باشی و زندگی


من باشی آن را با احساسی پر از عشق باز نگه خواهم داشت
!


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه 1384/07/06 و ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط علی محمد |
احساس خیس

احساس خیس

دوباره خزون اومد نم نم بارون میزنه توصورتم

بوی خاک و نم کوچه میگه هنوز دیوونتم

رعد وبرق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز

دستای کیو گرفتی زیر بارونای پاییز

میخوام اینجا با توباشم زیر بارونا دوباره

ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون میباره

خزونم داره میره نموند برگی رو درختا

من هنوز منتظرم توی جاده تک و تنها

دیگه بارون نمیباره توی جاده پر برفه

به خدای آسمونا عشقت از یادم نرفته

میخوام اینجا با تو باشم زیر برف و باد و بارون

نیایی با خاطراتت سر میزارم به بیابون


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه 1384/06/30 و ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط علی محمد |