تبليغاتX
احساس خیس
احساس خیس
بـايد از جان بگذرد هر كه شود عاشقشـان خـوب رويــان رحــــم نــدارد دلــشـــــان
مادرم روزت مبارک

همه هرچه هست ونیست از توست
بی نفس شما من هیچ ام
اگر صدایی و نفسی هست
اگر قلب و دلی هست
از شماست مادر!
با عطر نجیب مادرم از عطر افشانی تمام گلها بی نیازم
نیاز من بوسیدن دستهای سخاوت مند شماست
مادر!
این کوچک
رخصت میخواهد که در پیشگاه مهربان شما
بنشیند زانو بزند و بگوید:
تمام آنچه که بودم هستم و خواهم بود
همه و همه مدیون شماست
الهی هرگز غم نبینی گلکم!
 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 1385/04/25 و ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط علی محمد |


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه 1385/04/21 و ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط علی محمد |
كاش يكي پيدا بشه

كاش يكي پيدا شه خواب و گل تعبير بكنه
به كوير آب بده تا اونا رو سير بكنه
 كاش يكي پيدا شه با ابرا صميمي تر باشه
نذاره بارون واسه باريدنش دير بكنه
كاش يكي پيدا شه كه دلش مث آينه باشه
 لااقل دعاش واسه بقيه تاثير بكنه
كاش يكي پيدا شه ‌آب بده به آدماي خوب
نكنه خوشبختيا تو گلوشون گير بكنه
كاش يكي پيدا شه زندگي بده به كلبه ها
خونه ي شادي ها رو يه جوري تعمير بكنه
كاش يكي پديا شه كه انقده مهربون باشه
كه از آدماي بي ستاره تقدير بكنه
كاش يكي پيدا شه دستا رو به همديگه بده
دلاي گسسته رو بياره زنجير بكنه
كاش يكي پيدا شه قانون سفر رو ببره
 نذاره دم ورودش كسي تاخير بكنه
كاش يكي پيدا شه مرهم بذاره رو زخم عشق
پيش از اين كه عاشقي دلا رو دلگير بكنه
 كاش همه پيدا بشيم به همديگه كمك كنيم
كسي تنهايي نمي تونه دي و تير بكنه

 


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/15 و ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط علی محمد |

يه برگ كاغذ بزرگ و سفيد , خيلي بزرگ و خيلي سفيد . قلم بدست , نگاهش ميكنم ... دلم ميخواد يه چيز خوب و ناب روش بنويسم . يه كمي فكر ميكنم , اين ور , اون ور ... بعد ميگم كاش بشه مثل بچگي ها روش خط خطي كرد ... بد فكري نيست , قايمكي , در يك فرصت مناسب كه كسي نيست ميافتم به جونش ... انواع و اقسام خط ها , كج و ماوج , همه رقمه ... ميره بالا و مياد پايين , بدون اينكه فكر كني شكل چيه اينكه داري ميكشي و يا قراره چه چيزي را بگه . فقط خط و خط و خط ... خيلي كيف داره , كاغذم داره تموم ميشه و همينطور جون قلمم ... زماني ديگر ميگذره و ...

كاغد ديگه جا نداره , همه جاش سياه و خط خطيه ... احساس رضايت... هميشه كه نبايد قشنگ و تميز و مرتب چيزهاي خوب خوب و قشنگ نوشت روش ... هر از گاهي بايد بري توي اين سبك و بعد كاغذ و قلمت را بندازي دور و با يه احساس تازه , يه كاغذ تميز و يه قلم نو بري سراغ فصل ديگه اي از زندگي ...

كاغذتو بردار . وسط صفحه , بالاش بنويس بنام پروردگار و شروع كن از سر خط ... مطمئن باش بقيه اش خودش مياد ....

هر از گاهي , نگاهش به دور دست خيره ميمونه و رنگ تيرگي ميگيره ... بعد دوباره برميگرده به اين طرف و با يه لبخند ادامه ميده ... نميدونم كدومو بايد باور كنم : نگاه ماتش و يا لبخند نقش بسته بر چهره اش ... كدومش واقعي تره ؟!!!

گاهي نثر و گاهي نظم ... گاهي فرياد و گاهي زمزمه ... گاهي تميز و گاهي درهم ... گاهي روشني و گاهي تاريكي ... گاهي اين و گاهي اون ...

مهم ادامه است , مهم بودن است ...

هستم , هستي ... ؟!!!

بيا با هم
واژه انتظار را
معنايي ديگر بخشيم
...
معنايي چون :
بوي خوش بودنش
چون شهد شيرين آرامش
چون درياي عميق لطف بيكرانش
چون فرياد نام مقدس و هميشه پاكش

چون معناي ناب زندگاني ...


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه 1385/04/02 و ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط علی محمد |