|
مادرم روزت مبارک
همه هرچه هست ونیست از توست بی نفس شما من هیچ ام اگر صدایی و نفسی هست اگر قلب و دلی هست از شماست مادر! با عطر نجیب مادرم از عطر افشانی تمام گلها بی نیازم نیاز من بوسیدن دستهای سخاوت مند شماست مادر! این کوچک رخصت میخواهد که در پیشگاه مهربان شما بنشیند زانو بزند و بگوید: تمام آنچه که بودم هستم و خواهم بود همه و همه مدیون شماست الهی هرگز غم نبینی گلکم! موضوع : | *| نوشته شده در یکشنبه 1385/04/25 و ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط علی محمد | كاش يكي پيدا بشه
كاش يكي پيدا شه خواب و گل تعبير بكنه موضوع : | *| نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/15 و ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط علی محمد | يه برگ كاغذ بزرگ و سفيد , خيلي بزرگ و خيلي سفيد . قلم بدست , نگاهش ميكنم ... دلم ميخواد يه چيز خوب و ناب روش بنويسم . يه كمي فكر ميكنم , اين ور , اون ور ... بعد ميگم كاش بشه مثل بچگي ها روش خط خطي كرد ... بد فكري نيست , قايمكي , در يك فرصت مناسب كه كسي نيست ميافتم به جونش ... انواع و اقسام خط ها , كج و ماوج , همه رقمه ... ميره بالا و مياد پايين , بدون اينكه فكر كني شكل چيه اينكه داري ميكشي و يا قراره چه چيزي را بگه . فقط خط و خط و خط ... خيلي كيف داره , كاغذم داره تموم ميشه و همينطور جون قلمم ... زماني ديگر ميگذره و ...كاغد ديگه جا نداره , همه جاش سياه و خط خطيه ... احساس رضايت... هميشه كه نبايد قشنگ و تميز و مرتب چيزهاي خوب خوب و قشنگ نوشت روش ... هر از گاهي بايد بري توي اين سبك و بعد كاغذ و قلمت را بندازي دور و با يه احساس تازه , يه كاغذ تميز و يه قلم نو بري سراغ فصل ديگه اي از زندگي ...كاغذتو بردار . وسط صفحه , بالاش بنويس بنام پروردگار و شروع كن از سر خط ... مطمئن باش بقيه اش خودش مياد ....هر از گاهي , نگاهش به دور دست خيره ميمونه و رنگ تيرگي ميگيره ... بعد دوباره برميگرده به اين طرف و با يه لبخند ادامه ميده ... نميدونم كدومو بايد باور كنم : نگاه ماتش و يا لبخند نقش بسته بر چهره اش ... كدومش واقعي تره ؟ !!!گاهي نثر و گاهي نظم ... گاهي فرياد و گاهي زمزمه ... گاهي تميز و گاهي درهم ... گاهي روشني و گاهي تاريكي ... گاهي اين و گاهي اون ...مهم ادامه است , مهم بودن است ...هستم , هستي ... ؟ !!!بيا با هم معنايي چون : بوي خوش بودنش چون شهد شيرين آرامش چون درياي عميق لطف بيكرانش چون فرياد نام مقدس و هميشه پاكش چون معناي ناب زندگاني ... ![]() موضوع : | *| نوشته شده در جمعه 1385/04/02 و ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط علی محمد | |
درباره وبلاگ
![]() دوست دارم هر روز پنجره روحم را به سوي تو باز كنم و عاشقانه با تو حرف بزنم ، دوست دارم هر وقت دفترم مه آلود مي شود و تن حرفهايم درد مي گيرد آنها را به ملاقات تو بفرستم ، دوست دارم وقتي با تو گفتگو مي كنم هيچ كبوتري ميان حرفم نپرد و آنقدر محو چشمان تو باشم كه حتي اگر زمين از سقف هستي فرو ريخت پلك بر هم نزنم .... دوست دارم منو ي وبلاگ
آرشيو
پيوندها
آمار وبلاگ
طراح قالب
.
|